آرام تر از همیشه
فضایی که در آن قرار گرفته ام ، فضای عجیبی است ...
احساس نمی کنم که زنده ام ...
انگار در یک خواب عمیق فرو رفته ام ..
خوابی که بیداری ندارد ..
زیاد سخت و تلخ نیست ولی خواب است دیگر ...
می فهمم در خوابم و چون لذتی نمی برم دوست دارم زودتر تمام شود ..
در عین حال بی حس و حال تر از آنم که تلاشی برای بیدار شدن کنم ...
دوست دارم تصویر خوابم عوض بشود و من از خوابی به خواب دیگر هجرت کنم .
. نه این که خواب مقصدم خیلی رمانتیک باشد... نه..
اصلا از این خبرها نیست ..
دوست دارم دوچرخه ای زیر پایم باشد و رکاب بزنم ..
با سرعت پایین ابتدا... آرام و آرام ..
رفته رفته سرعتم بیشتر بشود ..
مثل آهنگی که توی گوشم ضرب اهنگش دیوانه تر می شود ...
دوست دارم تمام خیابان ها و کوچه ها را بدون مقصد رکاب بزنم ..
بدون مقصد ...
رکاب بزنم و تمام دست اندازها را بدون ترمز رد کنم ...
فقط بروم و بروم ..
از وسط پارک ها رد بشوم ..
مسیرم را بروم تا وسط یک پارک جنگلی ..
از تمام آدم ها دور بشوم ..
آن قدر در آن جنگل با سرعت رکاب بزنم که برسم به آن سمت پارک و دوباره وارد شهر بشوم ...
از کوچه های باریک و از کنار آدم هایی که هیچ احساسی به هیچ کدامشان ندارم رد بشوم ...
اینجای مسیر چند ساعتی است که رکاب زده ام ...
باران هم شروع شده است ..
انعکاس نور را روی زمین خیس دوست دارم و باد سردی که به شدت می خورد روی صورتم ..
حالا من کاملا دیوانه شده ام و هیچ چیز نمی فهمم و آن قدر سرعتم بالا هست که وقتی به آن اتوموبیل که از روبه رو می آید و از ترس ترمز می کند برخورد کنم ، شدت شتاب و ضربه مرا به 10 متر آن طرف تر روی آسفالت ها بکوبد ...
چرخ خوردن در آسمان را دوست دارم ..
حتما لذت دارد ..
حتما در ان لحظه به لذت فکر خواهم کرد ..
دوست دارم طوری پرتاب بشوم که طاق باز بخوابم روی زمین ..
صورتم به سمت آسمان باشد و سرم بخورد روی تنه ی سخت زمین و آخرین تصویری که توی چشم هایم بدرخشد باران باشد و هاله ی نور دور ِچراغ برق های خیابان و من لبخندی گوشه ی لبم نشسته باشد و آرام تر از همیشه ...


او خواهد آمد 

