تبليغاتX
کلبه تنهایی

کلبه تنهایی

آرام تر از همیشه


فضایی که در آن قرار گرفته ام ، فضای عجیبی است ...

 احساس نمی کنم که زنده ام ...

 انگار در یک خواب عمیق فرو رفته ام ..

 خوابی که بیداری ندارد ..

 زیاد سخت و تلخ نیست ولی خواب است دیگر ...

 می فهمم در خوابم و چون لذتی نمی برم دوست دارم زودتر تمام شود ..

 در عین حال بی  حس و حال تر از آنم که تلاشی برای بیدار شدن کنم ...

 دوست دارم تصویر خوابم عوض بشود و من از خوابی به خواب دیگر هجرت کنم .

. نه این که خواب مقصدم خیلی رمانتیک باشد... نه..

 اصلا از این خبرها نیست ..

 دوست دارم دوچرخه ای زیر پایم باشد و رکاب بزنم ..

 با سرعت پایین ابتدا... آرام و آرام ..

 رفته رفته سرعتم بیشتر بشود ..

 مثل آهنگی که توی گوشم ضرب اهنگش دیوانه تر می شود ...

 دوست دارم تمام خیابان ها و کوچه ها را بدون مقصد رکاب بزنم ..

 بدون مقصد ...

 رکاب بزنم و تمام دست اندازها را بدون ترمز رد کنم ...

 فقط بروم و بروم ..

 از وسط پارک ها رد بشوم ..

 مسیرم را بروم تا وسط یک پارک جنگلی ..

 از تمام آدم ها دور بشوم ..

 آن قدر در آن جنگل با سرعت رکاب بزنم که برسم به آن سمت پارک و دوباره وارد شهر بشوم ...

 از کوچه های باریک و از کنار آدم هایی که هیچ احساسی به هیچ کدامشان ندارم رد بشوم ... 

اینجای مسیر چند ساعتی است که رکاب زده ام ...

 باران هم شروع شده است ..

 انعکاس نور را روی زمین خیس دوست دارم و باد سردی که به شدت می خورد روی صورتم ..

 حالا من کاملا دیوانه شده ام و هیچ چیز نمی فهمم و آن قدر سرعتم بالا هست که وقتی به آن اتوموبیل که از روبه رو می آید و از ترس ترمز می کند برخورد کنم ، شدت شتاب و ضربه مرا به 10 متر آن طرف تر روی آسفالت ها بکوبد ...

 چرخ خوردن در آسمان را دوست دارم ..

 حتما لذت دارد ..

 حتما در ان لحظه به لذت فکر خواهم کرد ..

 دوست دارم طوری پرتاب بشوم که طاق باز بخوابم روی زمین ..

 صورتم به سمت آسمان باشد و سرم بخورد روی تنه ی سخت زمین و آخرین تصویری که توی چشم هایم بدرخشد باران باشد و هاله ی نور دور ِچراغ برق های خیابان و من لبخندی گوشه ی لبم نشسته باشد و آرام تر از همیشه ...


+ نوشته شده در  دوشنبه 3 بهمن1390ساعت 4:40 PM  توسط مینا  | 

فرمانده عشاق دل آگاه حسین است

بیراهه من و ساده ترین راه حسین است

 

از مردم گمراه جهان راه مجویید

نزدیکترین راه به ﺍﷲ حسین است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 9:22 PM  توسط مینا 

چوب خطی برای خدا

 چوب خطی برای خدا

چوب خطی به دست بگیر

چاقو ، نه

به جای چاقو

مدادهای رنگی سبز و قرمز

...

از غروب که عبور کردی

به سیاهی شب که رسیدی

روزت را مرور کن

لحظه های با خدا بودنت را علامت سبز

دقایق شیطانی را علامت سرخ

....

علامت های قرمز را از سبزها منها کن

سبز ها را از قرمز

ببین که امروزت چگونه بود

...

خدا کند که خدایی گذشته باشد

***********

ما همیشه به خار و خاشاک کنار راه خیره می شویم و عبور ابرها و شهاب ها را از دست می دهیم

و کاش می دانستیم

دیو درون ما برای حضور فرشته دیواری است

.....

...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 12:58 PM  توسط مینا 

راز

این راز هرچه بخواهید به شما می دهد. شادی، سلامتی، ثروت و هرچیزی که بخواهید.

مایکل برنارد بکویث

شاید خیلی اتون راجع به "راز" شنیده باشین. حتی در این صورت تکرارش ضرری نداره.  "تجسم" در طول قرنها توسط استادان و معلمان بزرگ مورد استفاده قرار می گرفته. دلیل اهمیت و توانمندی این ابزار اینه که وقتی تصویرهایی رو طوری تصور می کنین که انگار واقعا وجود دارن، فکرها و احساسات واقعی مربوط به اون رو تولید می کنین. وقتی شما در حال تجسم هستین امواج نیرونمدی ار انرژی رو به کائنات ارسال می کنین. "قانون جذب" این امواج رو می گیره و  اون تصویرهارو بهتون بر می گردونه. البته بصورت واقعی.

قانون جذب میگه شما هر چیزی رو که تو احساس و ذهنتون داشته باشین جذب می کنین.

جالبه بدونین ذهن ما قادر به تشخیص تفاوت تجسم و واقعیت نیست. آزمایشهایی که روی ورزشکارانی که "مسابقه دادن" رو تجسم می کردن، نشون داده که ذهن اونا دقیقا مثل زمانی فعالیت می کرده که واقعا مسابقه می دادن.
پس بهتره ذهن و تفکر خودتون رو کنترل کنین و "مثبت" نگاه کنین. یعنی به قانون جذب عمل کنین و تمام اتفاقاتی که براتون میافته رو عوض کنین. این همون "راز" مهم هستیه که حالا با دونستنش می تونین دنیاتون رو عوض کنین.

چه پیش بینی خوبی از آینده داشته باشید چه بد، درست حدس زده اید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 5:1 PM  توسط مینا  | 

به معنی زندگی

اکثر مردان موفق زنان صبوری رادر کنار خود دارند.

پشتکار از هوش و استعداد جلو می زند.

بعضی ها فکر میکنند اگر کسی زمین خورد باید روی او بایستند تا قدشان بلندتر شود.

حرف دل مردم را در دقایق پایانی سخن ها یشان بشنو.

بیشتر شوخی های ما برای فرار از رنج هاست.

اگر قلبی به دست آوردید صاحب دنیا شده اید.

اگر به خاطر چشم و هم چشمی تصمیم گرفتی حتما نیازی به دشمن نداری.

اگر توانایی هایت را بشناسی موفقی.

اگر بتوانی برای زندگی امید بسازی هنرمندی.

یک تنبلی کوچک شاید موجب ساعت ها زحمت شود.

 تا کسی نخواست او را نصیحت نکن.

+ نوشته شده در  جمعه 8 شهریور1387ساعت 7:43 PM  توسط مینا  | 

این هم از جملات دکتر شریعتی :

 

وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها مي كند پرهايش سفيد مي ماند، ولي قلبش سياه ميشود. دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است.

 

----------

 

دل هاي بزرگ و احساس هاي بلند، عشق هاي زيبا و پرشكوه مي آفرينند.

 

----------

 

 

اما چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهنده اي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از كوير است.

 

----------

 

 

اكنون تو با مرگ رفته اي و من اينجا تنها به اين اميد دم ميزنم كه با هر نفس گامي به تو نزديك تر ميشوم . اين زندگي من است.

 

----------

 

 

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم.

 

----------

 

 

اگر قادر نيستي خود را بالا ببري همانند سيب باش تا با افتادنت انديشه‌اي را بالا ببري.

 

----------

 

 

به سه چيز تکيه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور مي تازد،با دروغ مي بازد و با عشق مي ميرد.

 

http://mcdeltateta.blogfa.com

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 7:42 PM  توسط مینا  | 

                                                       
                             او خواهد آمد                           
 
 
تابلوی «او خواهد آمد» نشان دهنده آرامش هنگام ظهور است
 
 
رسم عاشقان انتظار است چشمانم را به افق انتظار دوخته ام و بی صبرانه منتظر
 
طلوعت هستم 
                                                            
 
+ نوشته شده در  شنبه 26 مرداد1387ساعت 8:11 PM  توسط مینا  | 

غروب

تا کی آسمان را بنگرم
تا طلوع خورشید فروغ من باشد
آنکه در پس خانه ای تاریک
غربت تاریک نشینان تصویر کرد،
اما روشنایی خودش را هیچ کس باز نیافت،هیچ کس...

نمی دانم مغرضان پاکی ات را
به قطره های چکیده از آسمان افکارشان می آلودند،
کوته نظران و باطل اندیشان
روشنایی چه چیز را می آلودند؟
روشنایی چه چیز را می آلودند؟

من تو را از قاب پنجره ای که به عشق گشوده می شود،می نگرم
تو را در کوچه ای که زندگی از آن گذشت می جویم
اما تا به کی پنجره غم زده ام،از تصویر تو تهی ست
تا به کی زمان مرا از تو دور می سازد؟
تا به کی؟

چرا آنگونه که شایسته ستودنی،تو را نمی ستایند
آنکه راز جاودانگی از عمری در چشم به هم زدنی آموخت،
ناله ی دوستت دارم از تو را چه کسی پاسخ گو بود؟
حال آنکه من از اعماق وجود فریاد می کنم:
((دوستت دارم.))

تو را پرستو ها نوید دادند،
اما نه آنوقت که کبوتران بال هایشان را برای تو گشودند
ورق هایت خود را به صلیب کشیدند
آنوقت که تزلزل تکه های آینه در ریشه های خاک بود
آه که هوس هایت چه پاک بود!!!

می دانم برای هر کس هر چه بودی
برای من ورای آن بودی
حدیث عشق و نغمه ی تاریک مهتاب را در افق آموختی

تا کی باید این فاصله ها را بپمیمایم
تا به وصال دستان خسته ات برسم
تا کی باید مرثیه ها بخوانم
که ترانه ی میعاد را تو از سکوت آهنگین نمودی؛

در تبرک نامت آسمان جبهه می گیرد
اما ما هنوز شب ها داریم تا به نزد تو
ای پاکی سپیده دم
و ای آتشین نگار خورشید... .

زمان را به لحظه ات محبوس کردی
آن هنگام که زمان تو را از چشمان نادیده دریغ کرد،
افسوس؛
نه سهم من این است
نه سهم تو،
بلکه تقدیر برکه ای کوچک است از لجن.

در هراست خون رنگ وقوع داشت
و در دلت سبزینه امید بود؛
تو آن لحظه ی روشنی هستی که عشق
به یاد تو غروب را به خاطر آورد
ای مهربان،ای فروغ.

تا سپیده دم بیدار می مانم
بلکه فروغت را از فروغ شبنمی که چشمانم چکیده،ببینم
آی آسمان؛
ای فروغ... .

چرا تقویم یاد تو را گم کرد؟
و چرا مهربانت نیامد چراغ بدست؟
در انتهای کوچه ای که معبر باد بود،
و در عین حال گریستن گاه من،
چرا ...؟

بغض در سینه ام کفن گزیده بود
آن هنگام که در چشم هایت غربت مسکن داشت.

روزی خود چراغ بدست به میهمانی ات خواهم آمد
با سبدی پر از شاخه های خورشید
روزی که نه مردان از گره آویزانند
و نه زنان در آغوش گنگ گمراهی گم می شوند؛
بدان تا سحر بیدار خواهم ماند

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 8:10 PM  توسط مینا  | 

میلاد سرور کاینات عالم ,تنها زاده شده درحرم دوست, بر همه عا شقا ن مبارک

میلاد مولا علی (ع) مبارک باذ

پدر جان ، نگاه مهربان و صداي دلنشينت هميشه مرحم دل من در اين غربت است ، بدان كه براي من بهتريني . روز پدر مبارك باد

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 9:15 PM  توسط مینا 

نشانی

                                 

   ((خانه ی دوست کجاست؟))در فلق بودکه پرسید سوار. آسمان مکثی کرد.

 

   رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید , و به انگشت  

    نشان داد سپیداری وگفت:  

 

  نرسیده به درخت کوچه باغی است, که از خواب خدا سبزتر است, و در آن عشق 

  به اندازه ی پر های صداقت آبی است.

 

  می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد پس به سمت گل تنهایی  می پیچی دو قدم مانده به گل پای فواره ی اساطیر زمین میمانی  وترا ترسی شفاف

 فرا می گیرد.

  درصمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی:

  کودکی می بینی

  رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه ی نور و از او می پرسی

 

                               ((خانه دوست کجاست))

 

.........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 11:56 PM  توسط مینا  |