خدایا! اگر با من باشی چه کسی می تواند علیه من باشد؟ اگر من با تو باشم چگونه ممکن است که دشواری هانصیبم شوندواز میان برداشته نشوند؟ هیچ مشکلی هیچ مانعی نیست که من و تو با هم نتوانیم آن را از میان بر داریم.
این راز هرچه بخواهید به شما می دهد. شادی، سلامتی، ثروت و هرچیزی که بخواهید.
مایکل برنارد بکویث
شاید خیلی اتون راجع به "راز" شنیده باشین. حتی در این صورت تکرارش ضرری نداره. "تجسم" در طول قرنها توسط استادان و معلمان بزرگ مورد استفاده قرار می گرفته. دلیل اهمیت و توانمندی این ابزار اینه که وقتی تصویرهایی رو طوری تصور می کنین که انگار واقعا وجود دارن، فکرها و احساسات واقعی مربوط به اون رو تولید می کنین. وقتی شما در حال تجسم هستین امواج نیرونمدی ار انرژی رو به کائنات ارسال می کنین. "قانون جذب" این امواج رو می گیره و اون تصویرهارو بهتون بر می گردونه. البته بصورت واقعی.
قانون جذب میگه شما هر چیزی رو که تو احساس و ذهنتون داشته باشین جذب می کنین.
جالبه بدونین ذهن ما قادر به تشخیص تفاوت تجسم و واقعیت نیست. آزمایشهایی که روی ورزشکارانی که "مسابقه دادن" رو تجسم می کردن، نشون داده که ذهن اونا دقیقا مثل زمانی فعالیت می کرده که واقعا مسابقه می دادن. پس بهتره ذهن و تفکر خودتون رو کنترل کنین و "مثبت" نگاه کنین. یعنی به قانون جذب عمل کنین و تمام اتفاقاتی که براتون میافته رو عوض کنین. این همون "راز" مهم هستیه که حالا با دونستنش می تونین دنیاتون رو عوض کنین.
چه پیش بینی خوبی از آینده داشته باشید چه بد، درست حدس زده اید
وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها مي كند پرهايش سفيد مي ماند، ولي قلبش سياهميشود. دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است.
----------
دل هاي بزرگ و احساس هاي بلند، عشق هاي زيبا و پرشكوه مي آفرينند.
----------
اما چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چهبدبختي آزاردهنده اي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از كوير است.
----------
اكنون تو با مرگ رفته اي و من اينجا تنها به اين اميد دم ميزنم كه با هر نفس گاميبه تو نزديك تر ميشوم . اين زندگي من است.
تا کی آسمان را بنگرم تا طلوع خورشید فروغ من باشد آنکه در پس خانه ای تاریک غربت تاریک نشینان تصویر کرد، اما روشنایی خودش را هیچ کس باز نیافت،هیچ کس...
نمی دانم مغرضان پاکی ات را به قطره های چکیده از آسمان افکارشان می آلودند، کوته نظران و باطل اندیشان روشنایی چه چیز را می آلودند؟ روشنایی چه چیز را می آلودند؟
من تو را از قاب پنجره ای که به عشق گشوده می شود،می نگرم تو را در کوچه ای که زندگی از آن گذشت می جویم اما تا به کی پنجره غم زده ام،از تصویر تو تهی ست تا به کی زمان مرا از تو دور می سازد؟ تا به کی؟
چرا آنگونه که شایسته ستودنی،تو را نمی ستایند آنکه راز جاودانگی از عمری در چشم به هم زدنی آموخت، ناله ی دوستت دارم از تو را چه کسی پاسخ گو بود؟ حال آنکه من از اعماق وجود فریاد می کنم: ((دوستت دارم.))
تو را پرستو ها نوید دادند، اما نه آنوقت که کبوتران بال هایشان را برای تو گشودند ورق هایت خود را به صلیب کشیدند آنوقت که تزلزل تکه های آینه در ریشه های خاک بود آه که هوس هایت چه پاک بود!!!
می دانم برای هر کس هر چه بودی برای من ورای آن بودی حدیث عشق و نغمه ی تاریک مهتاب را در افق آموختی
تا کی باید این فاصله ها را بپمیمایم تا به وصال دستان خسته ات برسم تا کی باید مرثیه ها بخوانم که ترانه ی میعاد را تو از سکوت آهنگین نمودی؛
در تبرک نامت آسمان جبهه می گیرد اما ما هنوز شب ها داریم تا به نزد تو ای پاکی سپیده دم و ای آتشین نگار خورشید... .
زمان را به لحظه ات محبوس کردی آن هنگام که زمان تو را از چشمان نادیده دریغ کرد، افسوس؛ نه سهم من این است نه سهم تو، بلکه تقدیر برکه ای کوچک است از لجن.
در هراست خون رنگ وقوع داشت و در دلت سبزینه امید بود؛ تو آن لحظه ی روشنی هستی که عشق به یاد تو غروب را به خاطر آورد ای مهربان،ای فروغ.
تا سپیده دم بیدار می مانم بلکه فروغت را از فروغ شبنمی که چشمانم چکیده،ببینم آی آسمان؛ ای فروغ... .
چرا تقویم یاد تو را گم کرد؟ و چرا مهربانت نیامد چراغ بدست؟ در انتهای کوچه ای که معبر باد بود، و در عین حال گریستن گاه من، چرا ...؟
بغض در سینه ام کفن گزیده بود آن هنگام که در چشم هایت غربت مسکن داشت.
روزی خود چراغ بدست به میهمانی ات خواهم آمد با سبدی پر از شاخه های خورشید روزی که نه مردان از گره آویزانند و نه زنان در آغوش گنگ گمراهی گم می شوند؛ بدان تا سحر بیدار خواهم ماند